Thursday, March 21, 2002
راستش کلی حرف دارم که بزنم اما امشب اینقدر که خسته شدم اصلا نا ندارم جیک بزنم چه برسه بنویسم امشب بابابزرگم میگفت دیدی این اسمای مغازه از قدیم چطوری بود؟ معاملات ملکی که سر همه رو کلاه میگذاشت اسمشو میذاشته حقیقت یا صداقت...چلوکبابی که باید آفتابه دستت باشه بعد خوردن ِ غذاش اسمش رو گذاشته نظافت (البته این اسم رو نگفت من الان یادم نیست) یا کچل رو میگفتن زلفعلی به کور میگفتن عین الله یا دختر ایکبیری رو میگفتن مهوش و ماهرخ
