Friday, August 02, 2002

يک داستان (ادامه)
(2)(1)
عجب مغز فعالي! حالا هم وقت اين تحليل هاست؟ سر و صدا و بوق ماشينها که قطع نميشن منو به اون طرف ماشين جلب ميکنه اي بابا اين قد آدم واستاده که معلوم نيست چه خبره!!! راستي چرا اين همه آدم جمع شدن؟ واسه يه تصادف؟ يهو قلبم ميريزه پايين پاهام سنگين ميشه عرقي رو پيشونيم ظاهر ميشه نه! نه! اشتباه ميکنم هزاران تصوير مختلف از جلوي چشمام رد ميشن ...بيمارستان ،برو بيا،دادگاه ، بار گناه و قتل و...خوبه باز گواهينامه لعنتي رو دارم اين يه شانس رو اوردم اما کافي نيست ...عجب خوني ماليده شده به بدنه ماشين نگاهي ميکنم يه اثر خون کشيده شده رو بدنه انگار که يه تيکه جيگر تازه رو ماليده باشن به بدنه ديگه تحملش رو ندارم ميخوام فرار کنم اما نميشه نميرم نميخوام يکي مياد جلو انگار که مددکار تصادفي ها باشه کلي سعي ميکنه منو آروم کنه که منم يکم دلم آروم ميشه بخودم ميام کاريه که شده ميرم جلو استوار نشون ميدم زانو ميزنم کنار بدن بي حرکت و خون آلود مچش رو تو دستم ميگيرم خدا! اي خدا فرياد ميزنم:" نبضش ميزنه" يه زني رو ميبينم که با شنيدن اين جمله فريادهايي نا مفهوم ميزنه بلند ميشم يه کم به اطرافم نگاه ميکنم تازه کمي بخودم اومدم مددکار مياد جلو دوباره اينبار ميفهمم چي ميگه
- پسر حواست کجاست؟
- -...
- خوبه خونسردي گفتم الان تو رو هم بايد برسونيم بيمارستان اون بيچاره رو که دارن ميذارن تو ماشين اون خانومه که برسونش اورژانس
- {من ماتم برده }
- اي بابا تو که خوابي رانندگي چرا ميکني
- چي ميگي؟ مگه اون زده بود بهش؟
- آره بابا بدبخت اومد از خيابون رد شه زد به پهلوش پرتش کرد طرف تو شانس اوردي که سرعتت کم بود که تو پرتش نکردي
- آره خيلي خوش شانسم (لبخندي ميزنم)
اينم شانسه امروز ببين بدشانسيم چيه!
برميگردم طرف ماشين دوباره نشسته اما گريه نميکنه مثل اين که يه مددکاري هم به اين رسيده ميزنم تو دنده...

Comments: Post a Comment



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?