Monday, August 26, 2002

شعر امشب

روزي مرا نيست سوداي زمان ............................... .چو نيست کس چو تو اندر جهان
کرده آن روي مرا خم چو کمان................................نبردست شير زتيغم يکي ز صد جان
کاف اين کوه نيست ز کاف کاهو..............................زيرا که کسي نديدست دايناسوري بجان
اندر اين دايره شو به شور و به جوش........................ .که ما را زدست پشه نيست راح و امان
وليکن تو را گويم اين کمانگير هوش..........................که اين وقت همي بوده اندر زمان

نصفه شب آدم از اين بهتر نميتونه شعر بگه ميتونه؟ شما بياين بگين

Comments: Post a Comment



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?