Friday, November 08, 2002
داشتم به کتابهاي کتابخونه نگاه ميکردم چشمم خورد به کتاب «رودخانه پيدرا» رفتم از اطاقم بيرون اين اسم داشت واسه خودش تو ذهنم تکرار ميشد و کم کم تبديل شد به رودخانه پيتزا!!! بعد پيتزاش رفت موند رودخونش که داشت پر سرو صدا واسه خودش ميرفت کلي سروصدا ميکرد و من رو برده بود کنار ساحل نمناک و خنک خودش که يه داستانک به قول همشهري اومد تو ذهنم و جا خوش کرد اولش اينطوري ساخته شد :
کنار رودخانه نشسته بود و داشت فکر ميکرد و تلاش که يه حرف تازه بزنه...خواست که از زيباييهاي طبيعت بگه ديد چي بگه تکراري ميشه، خواست از خدا بگه نشد چي ميگفت؟ خواست از انسان بگه بغض کرد در اين حال بود
که چشمش خورد به تصوير مواج خودش تو آب رودخونه...
همينجا داستانک تموم شد. نوشتمش يه جا که يادم نره و رفتم سراغ درسهام.

کنار رودخانه نشسته بود و داشت فکر ميکرد و تلاش که يه حرف تازه بزنه...خواست که از زيباييهاي طبيعت بگه ديد چي بگه تکراري ميشه، خواست از خدا بگه نشد چي ميگفت؟ خواست از انسان بگه بغض کرد در اين حال بود
که چشمش خورد به تصوير مواج خودش تو آب رودخونه...
همينجا داستانک تموم شد. نوشتمش يه جا که يادم نره و رفتم سراغ درسهام.