Monday, January 20, 2003
وقتي يک دوست بياد و به شما بگه که چرا مثل اسفناج همه بديها رو به خودت جذب ميکني چي بايد بهش بگي؟
چي؟ ميپرسين چرا مثل اسفناج؟ واضحه من اشتباه شنيدم اسفنج رو اسفناج شنيدم! کلي هم خنديديم
اما چرا اين حرفا رو زد وقتي که من دچار يه جور افسردگي شدم و تقريباً از زندگي سير مياد آمار دورهاي ميده که تو در اين فواصل دچار افسردگي شدي! ميگم مگه چيزي بهت گفتم! ميگه خوب اين چيه که نوشتي منظورش همين نوشته زيري هست که ميتونيد بخونيد. ميگم ! آخه ديگه اينم نگم؟!! پس چي بگم حالا که اينطور شد منم ميخوام مثل اسفناج همه بديها رو نبينم و جذب نکنم :!
خب امروز که از خونه رفتم بيرون تو کوچه همين ساختموني که دارن ميسازن همه کارگرها داشتن دسته جمعي يکي از آوازهاي محلي خودشون رو ميخوندن و آجرها رو با کلي خنده و شادي جابجا ميکردن انگار نه انگار که دنيا هم وجود داره ميشد از لابلاي آواز کارگرها يا همين عمله دنياي واقعي صداي پرندهها رو شنيد که سر هر درختي داشتن با هم صحبت ميکردن ..به نفس عميق کشيدم و اون هواي خوب و زنده صبح رو تا ميتونستم و ريههام اجازه ميداد فرستادم تو ريهاهام ميدونين که اين ممد حيات پر از اکسيژن چه اثري روي تک تک سلولهاي بدن آدم ميذاره اصلا اينقدر اثرش زياده که سلولهاي خاکستري مغزم شفاف و روشن شده بودن. پياده روي به سمت خيابون اصلي رو شروع کردم و تو مسير آدهاي شاد رو ميديدم که به سرعت داشتن به سمت کار و زندگي خودشون ميرفتن از ديدن سرزندگي بقيه احساس ميکردي که امروز مثل اينکه تو فقط سر حال نيستي! رسيدم به خيابون اصلي و از خيابون از خيابون رد شدم و براي رانندهاي که براي من ايستاده بود دستي تکون دادم. رسيدم به ايستگاه چندين دقيقه منتظر شدم تقريباً طبق ساعت رسيد خب منم سعي کردم با برنامعه حرکت اتوبوسها خودم رو تنظيم کنم به هر حال سوار شدم و بليطها رو به راننده دادم و جايي براي خودم تو ماشين پيدا کردم. از ديدن خيابونها لذت ميبردم تميزي که همه جا پخش شده به طور مساوي! يکي که بغل دستم بود ازم ساعت پرسيد بعد از اينکه ساعت رو گفتم خدا رو شکر کرد که سر موقع ميرسه منم گفتم مگه کي قرار داره گفت که فلان ساعت گفتم زودتر هم ميرسي ميبيني که مسير خيلي ترافيکش روونه مشکلي نداريم... به مقصد که رسيديم پياده شدم و ....مردي کمک ميخواست يکي رفت سراغش ببينه چي ميخواد . در حالي که داشتم به سمت مقصدم ميرفتم ناگهان فريادي شنيدم اين "ناگهان" منو تکون داد و ناخودآگاه برگشتم خيليهاي ديگه هم مثل من برگشتن
مردي بود با موهاي پريشان که فريادهاي نامفهومي ميزد چهره سرخ شدهاش نميذاشت که صورتش پيدا بشه عضلات گردنش سرخ شده بودن رفتم جلوتر که شايد از فريادهاي چيزي دستگيرم بشه ناگهان به سمت کسي حملهور شد به سرعت کيفم رو رها کردم و به کمک هردو رفتم با تمام زوري که داشتم اون دو رو از هم جدا کردم مرد سرخ همچنان داشت فرياد ميکشيد به سمت ديوار هل دادمش چسبوندمش به ديوار با دست دهنش رو گرفتم که در کمتر از اوني که فکر کنم رنگش عوض شد کبود شد،سرش به سمت کف دست من که روي دهنش بود خم شد. با حيرتزدگي برگشتم تا جوابم رو ببينم که روزمره رو ديدم همه چهرههاي شاد در سرتاسر چشم انداز من به سر کار خودشون باشتاب سرزندهاي ميرن. همون جا موندم و دستم رو ستون سر مرد کبود کرده بودم....

چي؟ ميپرسين چرا مثل اسفناج؟ واضحه من اشتباه شنيدم اسفنج رو اسفناج شنيدم! کلي هم خنديديم
اما چرا اين حرفا رو زد وقتي که من دچار يه جور افسردگي شدم و تقريباً از زندگي سير مياد آمار دورهاي ميده که تو در اين فواصل دچار افسردگي شدي! ميگم مگه چيزي بهت گفتم! ميگه خوب اين چيه که نوشتي منظورش همين نوشته زيري هست که ميتونيد بخونيد. ميگم ! آخه ديگه اينم نگم؟!! پس چي بگم حالا که اينطور شد منم ميخوام مثل اسفناج همه بديها رو نبينم و جذب نکنم :!
خب امروز که از خونه رفتم بيرون تو کوچه همين ساختموني که دارن ميسازن همه کارگرها داشتن دسته جمعي يکي از آوازهاي محلي خودشون رو ميخوندن و آجرها رو با کلي خنده و شادي جابجا ميکردن انگار نه انگار که دنيا هم وجود داره ميشد از لابلاي آواز کارگرها يا همين عمله دنياي واقعي صداي پرندهها رو شنيد که سر هر درختي داشتن با هم صحبت ميکردن ..به نفس عميق کشيدم و اون هواي خوب و زنده صبح رو تا ميتونستم و ريههام اجازه ميداد فرستادم تو ريهاهام ميدونين که اين ممد حيات پر از اکسيژن چه اثري روي تک تک سلولهاي بدن آدم ميذاره اصلا اينقدر اثرش زياده که سلولهاي خاکستري مغزم شفاف و روشن شده بودن. پياده روي به سمت خيابون اصلي رو شروع کردم و تو مسير آدهاي شاد رو ميديدم که به سرعت داشتن به سمت کار و زندگي خودشون ميرفتن از ديدن سرزندگي بقيه احساس ميکردي که امروز مثل اينکه تو فقط سر حال نيستي! رسيدم به خيابون اصلي و از خيابون از خيابون رد شدم و براي رانندهاي که براي من ايستاده بود دستي تکون دادم. رسيدم به ايستگاه چندين دقيقه منتظر شدم تقريباً طبق ساعت رسيد خب منم سعي کردم با برنامعه حرکت اتوبوسها خودم رو تنظيم کنم به هر حال سوار شدم و بليطها رو به راننده دادم و جايي براي خودم تو ماشين پيدا کردم. از ديدن خيابونها لذت ميبردم تميزي که همه جا پخش شده به طور مساوي! يکي که بغل دستم بود ازم ساعت پرسيد بعد از اينکه ساعت رو گفتم خدا رو شکر کرد که سر موقع ميرسه منم گفتم مگه کي قرار داره گفت که فلان ساعت گفتم زودتر هم ميرسي ميبيني که مسير خيلي ترافيکش روونه مشکلي نداريم... به مقصد که رسيديم پياده شدم و ....مردي کمک ميخواست يکي رفت سراغش ببينه چي ميخواد . در حالي که داشتم به سمت مقصدم ميرفتم ناگهان فريادي شنيدم اين "ناگهان" منو تکون داد و ناخودآگاه برگشتم خيليهاي ديگه هم مثل من برگشتن
مردي بود با موهاي پريشان که فريادهاي نامفهومي ميزد چهره سرخ شدهاش نميذاشت که صورتش پيدا بشه عضلات گردنش سرخ شده بودن رفتم جلوتر که شايد از فريادهاي چيزي دستگيرم بشه ناگهان به سمت کسي حملهور شد به سرعت کيفم رو رها کردم و به کمک هردو رفتم با تمام زوري که داشتم اون دو رو از هم جدا کردم مرد سرخ همچنان داشت فرياد ميکشيد به سمت ديوار هل دادمش چسبوندمش به ديوار با دست دهنش رو گرفتم که در کمتر از اوني که فکر کنم رنگش عوض شد کبود شد،سرش به سمت کف دست من که روي دهنش بود خم شد. با حيرتزدگي برگشتم تا جوابم رو ببينم که روزمره رو ديدم همه چهرههاي شاد در سرتاسر چشم انداز من به سر کار خودشون باشتاب سرزندهاي ميرن. همون جا موندم و دستم رو ستون سر مرد کبود کرده بودم....