Saturday, April 26, 2003

اولين روز پادگان
7/12/81
روز اول که بايد خودمون رو معرفي ميکرديم به پادگان بايد ساعت 7 (يا 6) اونجا حاضر ميشديم. همگي جمع شده بودن همون دم در چندتا گروهبان و افسر هم ما رو جمع و جور نگه داشته بودن که واسه خودمون پخش نشيم. بعد يکي دو ساعت که دفترچه هامون رسيد همگي حرکت کرديم رفتيم پشت يه ساختمون که الان هم يادم نيست کجا بود! صفهاي 9 نفره ايستاده بوديم.
بچه ها همه داشتن کلي فکر ميکردن که کجا واستن که کجا بيفتن! من هم بي خيال چون ميدونستم همش شانسي و معلوم نيست چطوري دلشون بخواد پخش کنن صف دوم ايستادم. از همون صف اول شروع کرد به شمردن و 25 نفر که شد رفتيم يکم اونورتر ايستاديم و يه گروهبان 3 اومد دنبالمون راه افتاديم به طرف يگان! شديم يگان 511. تو راه گروهبان ميگفت ببينين من چه مهربونم (که راست هم ميگفت). رسيديم جلوي يگان و چندتا بشين پاشو بهمون دادن و تا ساعت 12 مجبور بوديم چرت و پرت گوش کنيم و به چپ چپ و به راست راست ياد بگيريم.
قدم آهسته يادمون داد بعد گفت کي ياد گرفت يه بابايي مثل نديد بديدها پريد جلو بهش فرمون داد راه رفتن عادي خودش رو هم از ياد برده بود!(بعداً سيبيل اين بابا رو زديم رفت!)
نفري يه کيسه بهمون دادن عين کيسه بکس توش پوتين و اورکت و فرنچ(همون پيرهن) و شلوارمون بود که من شلوارش رو بردم حسن‌آباد عوض کردم. ساعت 12.30 برگشتيم (اونروز چهارشنبه بود و قرار شد بريم يکشنبه هفته بعد برگرديم و آموزشي رو شروع کنيم)

Comments: Post a Comment



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?